یادم می آید چند روز پیش بود .. در یک مرغ فروشی مرد غریبی وارد شد. یهو چشمم به لباس های بلندش افتاد فهمیدم پاکستانیست. او مدتیست ساکن این روستاست و از راه تکدی گری و احتمالا چند کار دیگر که نمی خواست فاش شود! امرار معاش می کرد.
همیشه عادت داشت مرغ های درشت انتخاب کند و پولش را کم بدهد و وقتی هم به کارش اعتراض می کردی این جمله را می گفت : " مشکلی نیست! " و تو یک لحظه احساس می کردی او فروشنده است و تو خریدار !
همیشه ی خدا لبخند میزد و نحوه ی سلام کردن به خصوصی داشت. فارسی را هم بلد بود ولی بعضی وقتها مجبور میشدی خیلی ابتدایی با او صحبت کنی. با این حال به او رساندیم که کارش اشتباه است و الحمدلله فهمید و قانع شد.
بعضی ها هستند که اصل فارسند و خون پارسی
در رگ هایشان جاریست. درس خوانده و با سوادند. می فهمند و شعور دارند. بالغ
و اهل دین و مذهب هم که هستند ولی تو به همان زبان شیرینشان فریاد بزن و
دنیا را هم روی سرت بزار.. اصلا بگو این مورد نیاز این منطقه است. و زرهای
منطقه هم کفاف این موارد را می دهد.
آخرش می شود همان " آب در هاون کوبیدن! " یعنی زبان مارا نمی فهمند ؟




روستای بندو آخرین روستای استان بوشهر است به سمت هرمزگان ! و یکی از روستاهای پایتخت اقتصادی و انرژی ایران اسلامی ، و شهرستان گاز خیز ! عسلویه است. در روستا کمی بیشتر از 600 نفر انسان زندگی خودشان را می کنند! این 600 و اندی نفر در 100 و اندی خانه روزگار می گذرانند !