ظهر خدا بود.وسط خانه ولو بودم من و شال و کلاهم! صدای تیک تاک ساعت به پرده ی گوشم میرسیدند. از آن ساعتهای هندی سیاه و سفید که صبح ها نگاهش میکنم رفتنم دیر نشود و تازه چند باری هم قرص هایم را با آن هماهنگ میکردم.
عقربه بزرگه خم شده بود روی 1 ، دقیقه سنج هم حوالی 15 و بیست سرگردان بود. یهو یادم می آید با فلان قرار دارم.. او چند روزیست تنه های درختی دارد که می خواهد تکه تکه کردنش روی دوش من و اصحاب باشد.
فلان ، هوای عروسی بدجور به سرش زده و گیر مستلزمات جشن عروسی است. حالا مبارکش باشد ولی نصف ایکس های معادله مجهول هستند باید معلومشان کنیم.
سوار موتور آبیم می شوم و با چند هندل آتیش میکنم. کلاچ که شکر خدا نسلش منقرض شده و هم رده ی دایناسورها در بهشت است! کوچه های روستا مثل سابق نیست. دیگر هوای دیروز هم جایش را داده به چند تکه آسفالت به قول امروزی ها..
پدر موتورم در آمد تا رسیدم لب نخلستان پایین! چیزی از نخلها نمانده بود جز چند سیم خاردار که خار و خاشاک رویش لم داده بودند.
به جان این تنه های خشکیده ی درخت افتادیم که حالمان جا اومد!
هریکی از ماها به فکر حل و فصل معادله ی خودش است. بیا معادله هایمان را جمع کنیم و بعد باهم حل کنیم.
روستای بندو آخرین روستای استان بوشهر است به سمت هرمزگان ! و یکی از روستاهای پایتخت اقتصادی و انرژی ایران اسلامی ، و شهرستان گاز خیز ! عسلویه است. در روستا کمی بیشتر از 600 نفر انسان زندگی خودشان را می کنند! این 600 و اندی نفر در 100 و اندی خانه روزگار می گذرانند !