مشهود است در هر کشور و هر جامعه ای یکی از مهمترین فاکتورهای پیشرفت آن امر آموزش در آن است اگر جامعه ای خواهان پیشرفت بدون توجه به بارور کردن عقول افراد آن باشد طبیعتا" موفق نخواهد بود. اگرچه با وارد کردن اشخاصی این امر تا مدت زمانی کوتاه جواب خواهد داد اما خواه نا خواه باید به فکر ساکنین اصلی آن جامعه بود که وارث حقیقی آن هستند.در این صورت آن جامعه هویت خود را حفظ کرده و داشته های خود را از دست نخواهد داد.
توجه به این امر واضح است که به بذل جهودی نیازمند است و مسلم است هرکسی به اندازه ی کاشتش برداشت می نماید.
در اینجا وظیفه ی مولین امور جامعه فراهم کردن راهی تا قسمتی هموار برای تحقق این هدف است.
..
در این نوشته بحث من روی یکی از مشکلات پیش روی دانش آموزان پایتخت اقتصاد ایران است که به طور موکد از کارایی و بازده آنها کاسته است.بازده ای که با مواردی مانند محرومیت از گذشته،وارد نبودن به محدوده ی وظایف خود، دوری راه دانش آموز و طی مسافت طولانی در معابری شلوغ که در این باب می توان به کشته شدن دلخراش چندین دانش آموز و همکلاسیش،سرما و بارانهای سنگین و گرمایی سوزان در تابستانها اشاره کرد،کاسته شده است. زوم من روی طرح سرویس ایاب و ذهاب دانش آموزان مدارس است که سالهای گذشه برقرار بود ولی دو سالیست به لطف انسانهایی دلسوز!، دیگر خبری از آن نیست.
امید است با عنایت خداوند و مسئول موظف این مشکل شود.
لب ها را باید گشود جور دیگر باید گفت
و از کجا بگویم این مشکل کوچک بزرگ را...از نگاه معصومانه ی یک مادر در هنگام خدا حافظی فرزندش یا پدری که چشم به راه تنها فرزندش گوش به صدای باز شدن دوباره ی در بسپارد.؟؟
از زمستانهای سخت بارانی.. یا آن شبی که دوستم نیمه جان بود و مادرش بی جان در اما و اگر های زن همسایه؟؟؟
این تیزر فیلمی دردناک است که نیاز به اکران دارد جایی فقط برای یک بار...و نیازی نبود قبل از این، برای عمومی آن! فیلمی که بازیگرانش من و یوسف و ابراهیم و حسین هستیم . و تهیه کننده اش چه اصراری دارد به تمام نشدنش!
این کار روزانه ی دانش آموز منطقه ی عسلویه است! منطقه ای که گازش به هندوستان می رسد و تهرانی گرمایش را در خانه.آیا این تقصیر نیست در حق بچه ای که تنها دلخوشیی که دارد مدرسه ی شیرینش باشد و امیدش به رسیدن به جایی بالاتر از اینجا؟؟؟؟
شما بگویید که ادعای این همه عدالت می کنید.عدالتی که گم شده است در آسمان باور ما.
و چه روزهایی که من و تو نیامدیم به خاطر سرویس جان مدرسه که نمی دانم چه بگویم در غیابش..از خجالتهای گفتن " بگذارید جوانتری بیاید در عوض" و صدای سرفه های پیر گونه اش.
سرویسی که نمی داند در نبودش چه خاطره هایی را رنگ سیاهی نزدیم و لای دفتر کهنه ی زیر طاقچه قایم نکردیم..قایم کردیم که کسی نداند ما چه بودیم!!
نداند که پرپر شدن دوستمان در شکم اژده های سیاه خال سفید چه زجری دارد.
بگذارکسی نداند..
بگذار ندانند ..
که امسال و مثل هر سال دوست داشتیم این معمای آسان حل شودآن هم در نیمه ی شهریور نه اول مهر!
روستای بندو آخرین روستای استان بوشهر است به سمت هرمزگان ! و یکی از روستاهای پایتخت اقتصادی و انرژی ایران اسلامی ، و شهرستان گاز خیز ! عسلویه است. در روستا کمی بیشتر از 600 نفر انسان زندگی خودشان را می کنند! این 600 و اندی نفر در 100 و اندی خانه روزگار می گذرانند !