سالهاست کارگر افغانی فقیر بسیار قوی پر تلاش را میشناختم. او متولد کابل و بزرگ شده ی هرات است. مزار شریف کار میکرده! بعد از جنگ با شوروی و حوادث بعد از آن ، راه خود را کج کرده و به ایران می آید. نمیدانم چرا ، ولی میگوید برای امرار معاش به ایران آمده! سالهاست از آن قصه میگذرد.
مدتیست بچه های دور و بر ، کارشان شده فکر کردن به یک چیز!
پسر افغانی قولمان داده مارا ببرد یک جای خوب. میگوید صفا دارد آنجا. بچه ها هم شب و روزشان خواب دیدن صحنه های سکانس آن رویاهاست.
یک تیم ۶ نفره !
بیکار!
سوار ماشین شدیم و از راه اصفهان به خراسان رسیدیم. آنجا هوا سرد بود. بچه ها ریش درست کرده بودند. همه ی سر راهیها میگفتند شناسنامه دارید؟!
خودمان را همانهایی جا زدیم که چند سال پیش برای یک زندگی خوب ، به دنیای رویاهایشان پا گذاشتند. چه حالی میدهد آن دور دورها ، صبح ع الطلوع با یک امید تازه به آفتاب سلام کنی.
در این فکر بودم که ماشین وارد افغانستان شد.
ما برای کار به آنجا سفر کردیم. یک زندگی ایده آل ! اینطور شد که اولین گروه کارگران ایرانی برای کار به صورت قاچاق وارد افغانستان شدند !
روستای بندو آخرین روستای استان بوشهر است به سمت هرمزگان ! و یکی از روستاهای پایتخت اقتصادی و انرژی ایران اسلامی ، و شهرستان گاز خیز ! عسلویه است. در روستا کمی بیشتر از 600 نفر انسان زندگی خودشان را می کنند! این 600 و اندی نفر در 100 و اندی خانه روزگار می گذرانند !