صبح علی الطلوع بود که صدای شاباش از خانه ی داماد می آمد جاسم هم مانند همیشه خواب تشریف داشت. هنوز آفتاب نزده بود.و جماعت خروسها هم داشتند صدایشان را تنظیم می کردند. روی سیمهای برق کوچه چند گنجشک به همدیگر نگاه می کردند و چه چه می نواختند!
روستا مثل روزهای عادی قبل نبود. امروز هوای عروسی در یکی از خانه های این روستا به گوش مبارک هر عابری می خورد. مراسم ازدواجی که اهالی روستا به آن " عروسی " می گویند.
جاسم که چشم انتظار این روز بود و برای این لحظات ، لحظه شماری می کرده، خوشحال از بودن مراسم عروسی در روستا بود. برای همین در لباسهای خودش جایی برای خودش نداشت! روح و روانش هم با به یاد آوردن عروسی های قبلی ، هی قلقلکی می شد و هی قلکلکی می شد!
دوربینش را برمی دارد و مثل آدم خوشبختا سوت زنان از خانه بیرون می زند و به سراغ خالد که دوست صمیمی اوست می رود. خالد هم از خواب دیشب بیدار نشده بود و حالا کار جاسم سخت تر می شود و باید خالد را بیدار کند.
جاسم مانند مرد بزرگا در می زند و داخل اتاق خالد می شود!
خالد پاشو که امروز حسابی کار داریم.. خالد!
خالد بی توجه از حرفای جدی جاسم پتوی خودش را روی سرش می کشد و به خوابش ادامه می دهد.
اینجاست که جاسم خبر مهم را به خالد گزارش می دهد!
خبری که بعدها در تاریخ به عنوان خبری که سرنوشت یک قوم را عوض کرد یاد شد!
جاسم : میدونی امشب روستا چه خبره؟!
- عروسی احمده دیگه! من از خیلی وقت می دونستم امشب عروسیه. تویی که آخر همه با خبر می شی!
جاسم با نگاهی عاقل اندر سفیه به خالد خواب آلود می گوید:
- ولی مطمئنم نمی دونستی که امشب قراره نی انبان بیارن!
خالد که نزدیک بود دلش از خوشحالی پاره شود مثل فنر از بالای تختخوابش می پرد پایین و به جاسم خیره می شود.
- چی ؟!! کیه ؟!! کجاست؟!!
- آره! مگه خبر نداری؟ دیشب با علی و سعید رفته بودیم کمکشون میگن نی انبان میاره!
- پس صبر کن خودمو آماده کنم الان بریم!
خالد شیر تازه ی بز مشکی و خوشگلش رو همینطور دست نخورده ول می کنه و نیمروی خوشمزه رو یادش می رود بخورد. با معده ی صدا دار و دهن باز از جا لباسی چوبی اش دشداشه ی چروکیده اش را برمی دارد و همراه جاسم از پله های سیمانی خانه پایین می آید.
کوچه خلوت است. اینور و بعد آنور را نگاه می کند و دشداشه اش را آنجا به تن می کند و به راه خودشان ادامه می دهند.
در راه حمود را می بینند که با ناراحتی که از چهره اش مانند آتشفشان جاوه فوران می کرد؛ بی توجه داشت از کوچه رد می شد.
جاسم بی مقدمه سلام می کند و از حمود می پرسد؟ کسی خانه عروسی هست؟
حمود با بی حوصلگی : زن سلوم عبود و چندتای دیگه هستن.. دارن هریسه درست می کنن. و بچه های محله تون اونجا جمع جمعن.
جاسم باحسی گل کرده از کنجکاوی می پرسد؟
پس چرا اینقد پکری!؟ چرا مث گم شده ها میمونی؟! چی شده؟!
حمود: هیچی فقط یه چیزی نگرانم کرده جاسم!!
جاسم خواب آلود به کلی خواب از تنش می پرد و می پرسید: چی شده بگو..
حمود که نگران وضعیت روحی و روانی مردم روستا بود با ناراحتی به جاسم و خالد می گوید:
پدر احمد گفته طماشه نمیاره!
جاسم : چی ؟!!
- یعنی امشب نی انبان نیست؟ پس مردمی که عروسی میان چی می شن؟
- حالا باید یه خاکی به سرشون بکنن دیگه!
- این که خیلی ناجوره!
بعد از ظهر با بچه ها میریم خونه خالد اینا اگه امشب طماشه نبود؛ عروسی رو تحریم می کنیم. رئیس جلسه هم منم!
حمود در حالی که به زمین نگاه می کرد ؛ متفکرانه می گوید: باشه میام.
جاسم: به همه بچه های کوچه ی مسجدتون بگو امروز قانون مهمی صادر میشه و باید همه باشن.
بگو اگه کسی نمیاد داداشش رو بفرسته جلسه!
بعد از ظهر آسمون آبی و ابرای پراکنده فرا می رسه و همه بچه های به نیابت از همه کوچه های موجود در روستا خودشون رو به خونه ی خالد می رسونن و ...
توضیح نوشت: طماشه به گروهی میگن که میاد مراسم عروسی و نی انبان و تمبک می زنه! (احتمالا از کلمه ی "تماشا" گرفته شده باشه)
سوال نوشت ۱ : در ادامه چی میشه؟
سوال نوشت ۲ : طماشه میارن؟
روستای بندو آخرین روستای استان بوشهر است به سمت هرمزگان ! و یکی از روستاهای پایتخت اقتصادی و انرژی ایران اسلامی ، و شهرستان گاز خیز ! عسلویه است. در روستا کمی بیشتر از 600 نفر انسان زندگی خودشان را می کنند! این 600 و اندی نفر در 100 و اندی خانه روزگار می گذرانند !