هیئت قران کریم روستا متشکل از ۶ الی ۷ نفر اداره ی این کلاسها را به عهده دارند.
جلسه ای که در روز پنجشنبه ی هفته پیش در مسجد ابو بکر الصدیق برگزار گردید قرار شد این کلاسها از روز شنبه و از ساعت ۲۰تا ۲۱ هر هفته برگزار شود.
یکی از اعضای هیئت مدیره قران کریم روستا در سخنرانی خود در روز جمعه بعد از خطبه و نماز اینگونه به اهمیت قرآن کریم اشاره می کند:
روز قیامت حافظ قرآن تاجی از نور بر روی سر خود و والدین خویش می بیند و علاوه بر این خود نوری ساعی در زمین است.
لازم به ذکر است این کلاسها در دو سال گذشته در روستا برگزار شده است که با استقبال خوبی روبرو شده بود.
امید می رود تعداد داوطلبین شرکت کننده با شروع کلاسها بیشتر شود و از ۲۵ نفر اولیه بالاتر روند.
نبارک لکم هذا العید السعید و کل عام و انتم بالف خیر
عید قربان که بعد از عید فطر بزرگترین عید روستای بندو و جنوبیهای ایران است.دیروز با شکوه همیشگی برگزار شد.عید روحیه همدلی و دوستی و صله ی رحم را احیا می کند. تصاویری از عید قربان را در ادامه ی مطلب می بینید..
نامه ای دیگر در راه است؟
۱.تاریخ شروع کلاسها شنبه ۲۳/۰۸/۱۳۸۸ میباشد.(شروع شده)
۲.ساعت شروع کلاسها بعد از نماز عشاء و از ساعت ۲۰ الی ۲۱:۳۰
۳.کلاسها رایگان بوده و شرکت عموم دانش آموزان در آن آزاد است.
۴.از دانش آموزان روستای سهمو جنوبی نیز استقبال می نماییم.
۵.جهت کسب اطلاعات بیشتر با شماره ی ۰۹۱۷۹۷۳۹۴۱۳(محمدی) تماس حاصل فرمایید.
دزدنه نخلستانی در شمال روستای بندو است.دزدنه در همسایگی آبادیهای عین الساده و نهیر واقع شده است.نخلستانی با حدود ۱۰۰اصله نخل و چند ده اصله لیمو و درختانی مانند کنار ... .
این آبادی که یکی از نخلستانهای کوه روستای بندوست،مالکین آن اشخاصی مانند "رباع"،"جمعی"، "بازید" و پسران و چند تن دیگر هستند.با این وجود این آبادی در حال حاظر بی سکنه و متروکه است.و فقط در آن یک مزرعه ی کوچک سبزی موجود است.این مزرعه را یکی از پسران "رباع" کاشت، داشت و برداشت می نماید.
در دزدنه ساختمان خانه های خرابه موجود است که به نقل از ساکنین قبلی آن:در این ده قدیمی جن و پری و امثال آن وجود داشته و دارد که یکی از عوامل مهاجرت آنها به روستای بندو بوده است.
نهیر
نام نهیر در واقع از کلمه ی نهر و تصغیر آن یعنی نهیر پدید آمده است.نهیر نیز نخلستانی در کوه روستای بندو محسوب می شود که بسیار جای جالب و جذابی است.آبشاری سه متری و حدود ۵۰ اصله نخل در آن جلوه می کند.
قبرستانی در جنوب آن موجود است که بنه نام "موات" معروف است.
پی نوشت:دیروز جمعه همزمان با پیاده روی خانوادگی اهالی روستای بندو ، مقصد پیاده روی این دو آبادی بود.
نامهای:کانون جوانان هزاره ی سوم،جوانان سبز پویا،فرهنگ کده ی جوان و چند نام دیگر برای کانون روستا پیشنهاد شده است.
پیش تر جوانان روستا و گروه فرهنگی نامهایی را برای کانون نوپای روستا پیشنهاد داده بودند که مورد موافق سازمان ملی جوانان مرکز استان قرار نگرفته است.
این مورد به عبارتی سومین باریست که مجموعه ای از نامهای پیشنهادی برای کانون به مرکز استان ارسال می شود که در نوع خود جالب توجه است.
::::از پیشنهادات شما خوانندگان محترم و جوانان روستا استقبال می نماییم. لطفا" نامهای پیشنهادی برای کانون روستا را در لیست نظرات برای ما ارسال نمایید.:::
قد متوسطی دارد با چشمهای قهوه ای.بچه مثبت فرق باز نمی کند،ژل نمی زند،هیچوقت مدل تیفوسی تن تنی و.. را روی کله اش امتحان نکرده، موهایش را به یک طرف سرش شانه می زند و می خواباند.
بچه مثبت ۴ پیراهن ساده ی پارچه ای می پوشد.گاهی چهار خانه و راه راه گاهی هم که غلظت آلاینده های خلافش بالا بزند،آستین کوتاه می پوشد. در بیشتر مواقع شلوار پارچه ای راسته،گاهی کتان ودر موارد بسیار نادر شلوار جین می پوشد.او تا حالا شلوار هفت هشت جیب نپوشیده است.
کفشهای بچه مثبت از همین کفشهای چرمی مردانه است البته گاهی کفش ورزشی می پوشد.اما نه در رنگهای عجیب و غریب.کمربند هم می بندد.
بچه مثبت کتاب می خواند.هفته ای یکی دوبار هم نشریه می خرد.گاهی وقتا شعر هم می گوید یا داستان می نویسد.
پایش هم از محله بیرون نمی گذارد پاتوقش نه زیر چراغ برق نه سالن بدن سازی نه کافی نت.. خیلی که دست از پا خطا کند می رود کتابخانه یا ویدئو کلیپ.
کسی به بچه مثبت سیگار تعارف نمی کند پیشنهادهای این چنینی را هم رد می کند.
بچه مثبت گاهی عاشق می شود از همان اول هم به ازدواج فکر می کند..بلد نیست نامه ی عاشقانه بنویسد بنابر این از شعر زیاد استفاده می کند.اصولا" بچه مثبت اهل خلاف ملاف نیست.معدل بچه مثبت همیشه بالای ۱۹ است. جزوه هایش مرتب وهمیشه توی کلاس ردیف اول می نشیند.
از: تله تکست شبکه ۳
فرستنده: یه دوست![]()
کان یکتب الرسائل لاهل القریه الذین لایجدون علم القلم.و یرسلها لهم الی من یبغون. و الاغلب کان
یرسلها الی اصحابهم و اهلهم فی الخارج (قطر-البحرین-الامارات- السعودیه و...)
قبل حوالی ۳۰عام..
الرجل کان فی اول شبابه ما یمزه من الاخرین باعماله.
ذات یوم ارسل هذا الرجل رساله الی رادیو اذاعه العراق یهدی فیها جمیع الاغانی و الاناشید و.. (التی کانت تبث من الاذاعه) الی اهل القریه و منهم: رباع ، عبدالله رباع، علی رباع و...
یقال ان اهل القریه کانوا ینتظرون هذه اللحظه اکثر من ۳۰ یوما لکی یسمعون اسمائهم من رادیو اذاعه العراق!
مشهود است در هر کشور و هر جامعه ای یکی از مهمترین فاکتورهای پیشرفت آن امر آموزش در آن است اگر جامعه ای خواهان پیشرفت بدون توجه به بارور کردن عقول افراد آن باشد طبیعتا" موفق نخواهد بود. اگرچه با وارد کردن اشخاصی این امر تا مدت زمانی کوتاه جواب خواهد داد اما خواه نا خواه باید به فکر ساکنین اصلی آن جامعه بود که وارث حقیقی آن هستند.در این صورت آن جامعه هویت خود را حفظ کرده و داشته های خود را از دست نخواهد داد.
توجه به این امر واضح است که به بذل جهودی نیازمند است و مسلم است هرکسی به اندازه ی کاشتش برداشت می نماید.
در اینجا وظیفه ی مولین امور جامعه فراهم کردن راهی تا قسمتی هموار برای تحقق این هدف است.
..
در این نوشته بحث من روی یکی از مشکلات پیش روی دانش آموزان پایتخت اقتصاد ایران است که به طور موکد از کارایی و بازده آنها کاسته است.بازده ای که با مواردی مانند محرومیت از گذشته،وارد نبودن به محدوده ی وظایف خود، دوری راه دانش آموز و طی مسافت طولانی در معابری شلوغ که در این باب می توان به کشته شدن دلخراش چندین دانش آموز و همکلاسیش،سرما و بارانهای سنگین و گرمایی سوزان در تابستانها اشاره کرد،کاسته شده است. زوم من روی طرح سرویس ایاب و ذهاب دانش آموزان مدارس است که سالهای گذشه برقرار بود ولی دو سالیست به لطف انسانهایی دلسوز!، دیگر خبری از آن نیست.
امید است با عنایت خداوند و مسئول موظف این مشکل شود.
لب ها را باید گشود جور دیگر باید گفت
و از کجا بگویم این مشکل کوچک بزرگ را...از نگاه معصومانه ی یک مادر در هنگام خدا حافظی فرزندش یا پدری که چشم به راه تنها فرزندش گوش به صدای باز شدن دوباره ی در بسپارد.؟؟
از زمستانهای سخت بارانی.. یا آن شبی که دوستم نیمه جان بود و مادرش بی جان در اما و اگر های زن همسایه؟؟؟
این تیزر فیلمی دردناک است که نیاز به اکران دارد جایی فقط برای یک بار...و نیازی نبود قبل از این، برای عمومی آن! فیلمی که بازیگرانش من و یوسف و ابراهیم و حسین هستیم . و تهیه کننده اش چه اصراری دارد به تمام نشدنش!
این کار روزانه ی دانش آموز منطقه ی عسلویه است! منطقه ای که گازش به هندوستان می رسد و تهرانی گرمایش را در خانه.آیا این تقصیر نیست در حق بچه ای که تنها دلخوشیی که دارد مدرسه ی شیرینش باشد و امیدش به رسیدن به جایی بالاتر از اینجا؟؟؟؟
شما بگویید که ادعای این همه عدالت می کنید.عدالتی که گم شده است در آسمان باور ما.
و چه روزهایی که من و تو نیامدیم به خاطر سرویس جان مدرسه که نمی دانم چه بگویم در غیابش..از خجالتهای گفتن " بگذارید جوانتری بیاید در عوض" و صدای سرفه های پیر گونه اش.
سرویسی که نمی داند در نبودش چه خاطره هایی را رنگ سیاهی نزدیم و لای دفتر کهنه ی زیر طاقچه قایم نکردیم..قایم کردیم که کسی نداند ما چه بودیم!!
نداند که پرپر شدن دوستمان در شکم اژده های سیاه خال سفید چه زجری دارد.
بگذارکسی نداند..
بگذار ندانند ..
که امسال و مثل هر سال دوست داشتیم این معمای آسان حل شودآن هم در نیمه ی شهریور نه اول مهر!اینجا نا کجا آبادی که کریستف کلمبهای زیادی را به خود دیده است ولی آنها فقط و فقط برای چرخاندن چرخ گاری خانواده در راه خاکی زندگی به اینجا می آمده اند..آنها برای نمک به اینجا می آمده اند.
خانه ی بهداشت روستا٬این حرکت عامه پسندانه را با همکاری جوانان روستا ٬شورای اسلامی ٬ دهیاری٬کانون فرهنگی٬ رابطین بهداشت وبا همکاری و همیاری صمیمانه ی جناب آقای محمد زارعی برگزار کرد.
این همایش که در حدود ۲ ساعت به طول انجامید٬ ۳ کیلومتر مسافت مسیر داشت که مردم روستا با شوق بسیار زیادی این راه را پیموده و خواستار برگزاری مجدد آن در هفته های آینده شدند.
برای دیدن تصاویر بیشتر به ادامه ی مطلب بروید.
photo by abdulsamad mohammadi
ماه مبارک رمضان روزهای آخرش را سپری می کرد.صحبت از روز عید بود.زن ها هم بد جور مشغول خونه تکونی و جارو کردن کوچه های خاکی جلو درب حیاتشان بودند.مردها هم برای خرید شیرینی و لباس سر از چاه هبارک و عسلویه و پارسیان در می آوردند.جوانان هم مثل همیشه به دنبال بهترین لباس و خوشتیپ شدن خودشان بودند.بعضی ها لباسی بودند که مبادا تکراری باشد و بعضی ها رفاقت و صمیمیتشان حکم می کرد که تیپشان یکی باشد!
خلاصه شب عید فرا رسید
کوچه پس کوچه های روستا با تراکتور شهرداری شهرداری (دهیاری) آبپاشی شده و از تمیزی داشتند برق می زدند.همه در استرس خاصی بدند.همون استرس طبیعی روز عید که مبادا چیزی از غذا و شیرینی کم باشه.
آخر شب غذای عید به مشام میرسه .خودشه همون غذای سنتی عرب منطقه جنوب ایران یعنی "هریسه".که گفته میشه حتی تو سفره ی شاه هم بوده!
صبح عید که صدای الله اکبر الله اکبر از مناره ی مسجد تو فضای خوش کوچه ها می پیچیده و عطر خاصی به اونا می داده ،تو خانه های پر جمعیت هر کدام دوست داشت زودتر دوش بگیرد و راهی مسجد شود.(به دعوا هم میرسید!!؟؟.نمی دونم نمی دونم..شاید)
بوی غذای خوش از یه طرف و بوی طرف دیگر در روستا پیچیده بود.
وای روستا چقد دوست داشتنی شده بود! همین جا بود که دوان دوان از خانه زدم بیرون ..
بعد از تموم شدن نماز عید مثل همیشه خطیب بالای منبر رفت و خطبه هایش را خواند ..دوربین های فیلمبرداری و از این قبیل تو هر زاویه ی مسجد به چشم می خورد.همین عکسها هم روزی یاد گاریهایشان را به رخ خواهند کشید.
سخنرانی خطیب روبه اتمام بود .حضار منتظر آغوش گرفتن همدیگر بودند.خلاصه خطبه هم تمام شد.مردم با شوق و حس خاصی همدیگرا در آغوش می کرفتند و می بوسیدندو از همدیگر حلالیت می طلبیدند.این روز چقدر بزرگ بود بزرگا برای بوسیدن کوچکترها خم می شدند و کوچکترها هم به نشانه ی احترام اونها رو روی پیشانی می بوسیدند.شعله های کینه و نا خوشیها همون لحظه ها خاموش می شدند و به تاریخ می پیوستند.امیدوارم همیشه خاموش باشند.کینه های قدیمی و دلخوری ها به بهونه همین روز جای خودشان رو به خنده و شادی می دادند.
آمپر خوشحالی همه بالا زده بود
.بعضی ها غرق اشک خوشحالی بودند و بعضی ها هم به یاد دوستان یا فرزندان از دست رفته شون.اشکاشون جاری می شد ولی همه در خوشحالی نقطه ی اشتراک داشتند.بی شک خداوند هم از این روز لذت می برد چون خداوند مهربان است و مهربانی را در میان بندگانش دوست دارد.
کم کم مسجد خالی میشد .مردم بعد از یک ماه روزه داری ، تو اون روز خوردن و آشامیدن براشون دیگه مجاز شده بود.از نظر پزشکی صد در صد معده ها تعجب میکردند.
همه روی سفره های رنگین که دسته جمعی و از همه جا یه جور غذا داشت می نشستند. خوشحالی موج می زد.باور می کنید مغازه داری که حتی یک آدامس هم قرض نمی داد ، تو همین روز شاید صدها نوشابه بین مردم تقسیم کرد!
دیگر نزدیک ظهر بود و الان نوبت دختر خانمهای روستا بود که این کار را در خانه های دوستانشون ادامه بدن.
روز یکیشنبه 29شهریور 1388 خورشیدی مصادف با عید سعید فطر .
تنها آرزویی که دارم ،""""کاش این روز هر روز تکرار می شد""""
احساسم را با احساس می توان فهمید
صبح و شب من و باد شمال
بغض را به زور در گلویم می دمید
شاخه ای انسان نقشه ای دور دست
به سوی سهم ما از گاز می دوید
در سکانس آخر قرن جدید
نداری از چهره ی کودک می چکید
می چکید و.. می چکید
شب پانزدهم رمضان در روستای کوچک خودمون رسمی از گذشته به جا مونده که:
راحت ایام قبل وایام زمان
مدری من البشر یا منک یازمان
چانت الناس فقیره وگلوبها ملیان بل ایمان
الجبل متروس ناس اکبار واصغار
والحین تشتهی اچوف لک احد مامیش
چنه ماچانت عشره وما صار الی صار
الجبل یشتکی والعیون اتنالی
والنخل یبچی علی ضیم الی صار
الگردنه والبلاد یتعاونون فی کل للمصائب
ارجاجیل والحریم اخوان ونسائب
شباب البلاد والگردنه لی صار الظلام
سارو عند حمود او حمود ویونسم بل هبان
ایام حلوه چانت ولا احد ایحس بل تعب ولا بل اوجاع
والحلا من کل شی اناس لی بسیر عین السودا اتمر عند عبدالله رباع
صار الشباب مایتحملون حچی الشیاب
لی استوت اسوالف عن گبل کل واحد یطلع من کل باب
لی چافو الشیاب طایحین ومیگدرون
هاذیل اشیاب چانو فی زمان فی البلاد یحکمون
وین علی یحیی وین نشوار وین الجداد
طلعو لینا فی هل زمان الرخوین شباب الجداد
الشاعر: علی حسن(سالمی)
برکه ی عین الساده
در زمانهاي قديم يكي از رسمهاي بسيار جالب در روستاي بندورسم ساخت مترسك براي طلب باران بود كه در ايامي كه كمبود باران احساس مي شد ، انجام مي گرفت .
رسم به اين صورت بود كه در زمانهايي كه باران الهي كمتر مي باريد و مردم نيازمندي خود را بيشتر مي ديدند .و قحطي دامن گير مي شد،اهالي روستا دست به كار مي شدند. و بنا به باورهاي ديرينه ي خود ادمكي را شبيه به زنان روستا مي ساختند و ان را با تمام زيور آلات يك زن روستايي مزين مي نمودند.و نقاب معروف به "بطوله"را به صورت آن زده و آن را شبانه در روستا چرخانده و دم در هر خانه مي بردند .وقتي اهالي خانه در را باز مي كرددند با اين زن رو در رو مي شدند و آبي را كه از قبل آماده كرده بودند به سر و صورت زن پاشيده و با صداي بلندي اين جمله را مي گفتند: ""الله يعطيش مطر"" يعني خدا بارون برات نازل كنه !
(محمد وعلی زارعی .. 1359 )
مختصات جغرافیایی و موقعیت روستا:
روستای بندو از دهستان نایبند ((تمیمی سابق)) که از بخشهای عسلویه از شهرستان کنگان و استان بوشهر می باشد.
این روستا در جنوبی ترین نقطه ی استان بوشهر واقع گردیده است شمال به روستای سهو جنوبی ، از غرب به فاصله ی یک کیلو متر به کوه (در اصطلاح محلی، کوه نر نامیده می شود که ادامه ی سلسله جبال کوه زاگرس می باشد ) از مشرق به آبادی برکه دکاء( ازروستا های استان هرمزگان در فاصله ی ۸ کیلو متر ) و از جنوب به بخش کوشکنار (از روستاهای استان هرمزگان درفاصله ی ۸ کیلومتر) که بخشی از بخش های شهرستان پارسیان می باشد محدود می شود . روستای بندو در طول جغرافیایی حدوداً 52 درجه و 46 دقیقه و عرض جغرافیایی 27درجه و 19 دقیقه واقع شده است. روستای بندو با بندر بوشهر در حدود 300 کیلو متر فاصله داشته که این جاده اسفالته را 5 ساعت می توان طی نمود.در کنار این روستا رودخانه ای بنام رود شور وجود دارد که با روستا حدوداً 700 متر فاصله دارد و به خلیج فارس می ریزد .
ادامه در
|
||||
| ناي بند | حومه | طاهري | ||
| بستانو | بنك | اختر | ||
| جلالات | بركه چوپان | برپهن | ||
| دزدانه | لاورد | بنو | ||
| زمينو | قلعه ميان | پرك | ||
| سهموي شمالي | نخل غانم | پشت تنگ | ||
| عين الساده | لودر | تنبك | ||
| مروع | هاكون | سبخي | ||
| نحير | گوده | شيرينو | ||
| تنگ نخيلات | عسلويه | طاهري | ||
| زبار | اخند | باغ كو | ||
| ناي بند | بوتنگ | باغ كم كوداغ | ||
| بندو | كلات | |||
| تنگ وج وج | گوداخند | |||
| خيارو | تنگ بيدخون | |||
| سهموي جنوبي | دروك | |||
| بساتين | گللوز | |||
| بنود | نخل تقي | |||
| خره | ده نو | |||
| صفيه | عسكري | |||
| كنارخيمه | بزباز | |||
| هاله | بيدخون | |||
| عسلويه | ||||
بعد از رسیدن امام جمعه ی روستا وکلی حالی به هولی میرسیم به عکس....
اخه جون عکس البته عکاس من بودم وچنتای دیگه .بچه های دبستانی عاشق روجمع کردم وپارچه ای که روی ان نوشته بود..""همایش پاک سازی روستای بندو به مناسبت هفته ی هوای پاک"" جلوشون رو گرفتم و بعد از کلی مرتب کردن اونا که خیلی هم سخته .. چندتا عکس نثار جون اونا کردم.البته من هم لذت بردم. 
به سخنرانی امام جمعه میرسیم که من شخصا خیلی استفاده کردم.بعد از اون دستکش و ... توضیع شد و بزرگ و کوچک و پیر و جوون و مرد و زن همه شروع به جمع کردن زباله از کوچه و خیابون روستا کردن.
در صحنه ای امام جمعه با شوخیهای شیرین و نصیحتهای پدرانه اش ما را سرحال نگه می داشت..
خلاصه همه ی روستا رو گشتیمو..هرچه زباله بود جمع کردیم. راستی تا یادم نرفته دوباره بگم..جاتون یه ذره خالی.!!
آخر کار کنار مسجد جامع دوباره به هم رسیدیم و چندتا از مشکلات دامن گیر روستا رو به شورا گوشزد کردیم..

بندو ای سرزمین خان ها
ای مهد دلاوریهای آنها
مردمانی که برای من وتو ساختند
به خاک بندوی ما چه دل باختند
آن مردی که سد را اینگونه ساخت
زآن کسی جلو رخ بیگانه تاخت
زن زدفاع از بندوی خویش
می برد آن جنگلها را بپیش
تا جایی که صلح وآرامش رسید
کودکی به شیر مادر دوید

پرسههای 15 ساله اخير از كرانه سواحل خليج فارس تا دل كوهها و درهها با همراهی باستانشناس بزرگ كشورمان دكتر علی اكبر سرفراز خود داستانی شيرين و فراموش نشدنی است. شخصيت انسانی و عميق او حاصل سالها طی طريق در بيابانها برای قرار داشتن در كنار معشوق است. او جدا از حرفه رسمی خود عارفی درويشگونه است. در طول سفرهای بررسی و شناسايی آثار تاريخی و يا حفاری بر روی آثار باستانی چشمان او داستانهای بيشماری را از دل ذره ذره خاك بيرون میكشيد. داستانهایی از زندگی و سختكوشی مردمانی كه در طی هزاران سال در اين سرزمين آثاری را برای ما به يادگار نهادند. داستانهایی از زندگی، كار، تجارت، زلزله، جنگ و ويرانی. جزئيات و آثار به جا مانده از آنان قصههای تلخ و شيرينی را هويدا میسازد. سفر به درون زمان در لابهلای اين داستانهای واقعی بمانند سفر زمينی مناظر و چشماندازهای زيبایی را آشكار میكند و هر گاه اين سفر زمانی بمانند سفر مكانی با شناخت عميقتری انجام شود از جنبه سطحی و توريستی خارج شده و لايههای عميقتری را شامل میشود.
داستان بندو حاصل يكی از همين سفرها است. سفری در زمان و مكان در امتداد سواحل خليج فارس. در آخرين نقطهای كه بر روی نقشه جغرافيایی استان بوشهر از هرمزگان جدا میشود بندو قرار دارد. بندو همانطور كه از نامش پيداست محل بستن بند برای مهار آب جاری بوده. سازههای آبی قرار گرفته بر سواحل خليج فارس هر كدام بر اساس شرايط محيطی از ويژگی خاصی برخوردارند. آنچه كه ويژگی منحصربفرد بندو بشمار میآيد نه اين بند باستانی كه البته در جای خود ارزشمند است بلكه سازه ديگری است كه در نزديكی آن قرار دارد. اين سازه مسير انتقال آب يا همان جوی آب دست سازی است كه آب را از حدود 5 كيلومتری بندو از چشمه آبی كه در دل كوهستان قرار دارد به آسيابی كه در نزديكی بند ساحته شده میرساند. ديدن آسياب و مصالح مستحكم بكار رفته در آبراه منتهی به آسياب ما را وادار به دنبال نمودن مسير آبراه نمود. دنبال نمودن اين مسير در كوهستان در حالی كه نمیدانستيم انتهای آن به كجا ختم میشود خود حكايتی جالب بود و البته در طی اين مسير پرفراز و نشيب هرچه جلوتر میرفتيم بر حيرت ما افزوده میشد. انتقال آب در اين مسير دشوار كه خود ما به سختی میپيموديم از شاهكارهای تمدن ساسانيان در 1400 سال پيش است. استحكام فوقالعاده اين آبراه برای انتقال آب در مسيری كوهستانی و طولانی فقط با استفاده از نوع خاصی از ساروج كه از تخصصهای منحصربفرد مردمان ساسانی است امكان پذير بود، ساروجی كه در حال حاضر با تمام پيشرفتهای بشری قادر به ساخت دوباره آن نيستيم.

آبراه ساسانی
در نهايت پس از طی چند كيلومتر از دور نخلستانی را در ميان درهای كوچك در بالای كوه ديديم که عین الساده نام دارد.و با دنبال نمودن آبراه به چشمهای جوشان در ميان اين نخلستان (عین الساده)رسيديم. چشمهای كه روزگاری سنگ آسياب بندو را به گردش در میآورد و گندم گندمزارهای اين سرزمين را آرد میكرد. چشمهای همچنان جوشان ولی بیاستفاده و رها شده بمانند همان نخلستان كه نخلهايش يا خشك شده بودند و يا بيثمر در انتظار دستانی بودند كه آنان را بارور كند.
-بیشترین آثارواماکن باستانی در منطقه عسلویه در کوههای روستای بندو قرار دارد.
-شکارچیان قدیمی روستای بندو معتقدند که محمد حسن الگوی شکارچیان در منطقه بوده است.
-کوچکترین طلبه دینی(پسر) در روستای بندو ،یوسف حسینی فرزند یعقوب که در مدرسه دینی کوشکنار مشغول به تحصیل است .
-کبد انسان ها بیش از پانصد عملکرد به عهده دارد.
-به طور متوسط،هرگوش در هر سال حدود دودرصد سانتی متر رشد می کند
-در قدیم در اسپارتا،اگر مردی تا سی سالگی ازدواج نمی کرد،حق نداشت در رأی گیری ها شرکت کند یا به تماشای مسابقات ورزشی مردان برود.
-نزدیک به پنجاه درصد از باکتریهای داخل دهان ،روی سطح زبان زندگی میکنند.
-هشتادوپنج در صد از افراد قادرند زبان خودر را به شکل لوله در آورند.
-قدیمی ترین جاده سنگفرش در دنیا در کشور ترکیه قرار دارد.
الهام سالمی
((ترانه کودکی ))
و امروز سالیانی که کودکی مان دیر شده
وچه ساده می پنداشتیم روزگارمان را .چه بی اندیشه با
پاکی چشمان پیوند دوستی می بستیم .ودر آن هنگام با
قدم های کوچک مان راه های بزرگی می پیمودیم .
وهنگامی که باران شروع به باریدن می کرد .از کوچه
پس کوچه های این دهکده بچه ها جمع می شدند وبا همیدگر
شعر به سبک عربی با صدای کودکانه میخواندیم (حطی مطر علی الطین
خل تزحلگ الشیاطین ).
با دستهای ناتوان مان روزگار آینده را به راحتی در وسعت کوچک قلبمان
می کاشتیم وچه بی دریغ با دستانمان ستاره می بخشیدیم .آرزوهای ناچیزی داشتیم
که با رویای پاک کودکانه در دنیای پاک کودکانه در دنیای کوچک ذهن مان
به تماشا می نشستیم .کاش چشمان مان دنیای کودکانه مان را به تصویر می کشید
تا با غبارفراموشی دیدگانمان را از غرور لبریز نکند.کاش گام های کوچکمان گاه وسعت
نمی یافت تا هر روز قلبمان از محبت دورتر نشود .کاش دستانمان هرگز بزرگ تر نمی شد
تا دیگر آرزویمان در آن گم نشود وای کاش می دانستیم که فاصله چنان در بین ماخواهد
نشست که شاید روزگاری دیگر همچون عابری ناشناس از کنار هم بگذریم .
اگر لحضه ای می پنداشتم که سالیانی نه چندان دور با قلبت بیگانه خواهد شد ،
شاید ترانۀ کودکی ام رابا تونمی خواندم ...
علی سالمیاحساس شعر من در قابها سلام
بر مردم والا وبا صفای این دیار
به شوری این رود و آبها سلام
به آفتابهای تابان پشت ابر
به آن کبوتر روی بامها سلام
به عطر کاه گل قبل از مطر
به تو و شیرین کامها سلام
بندو یک عشق و یک وطن
به دریای آرام نامها سلام
گر هرچه گویم من کم گفته ام
بندویت را تو فریاد زن بی کلام..